نوشته شده در: به هیچ عنوان|روزنوشت
۲۸ مهر ۱۳۸۸چند وقتیه دوباره شروع کردم به دیدن سریال لاست، دیشب داشتم قسمت سوم از سیزن دومش رو میدیدم که یه دیالوگ خیلی بنظرم جالب اومد. گفتم اینجا بنویسمش. “شبه و جان لاک باز هم رفته در خونه پدرش بست نشسته و منتظره که پدرش بیاد بیرون! اما پدرش مثل همیشه هیچ توجهی بهش نمی کنه [...]