نوشته شده در: روزنوشت|ماجراهای وبلاگی
۱۵ آذر ۱۳۸۸دست همه ی دوستانی که زحمت کشیدن درد نکنه، ببخشید که خداحافظی نکردم. تو پرانتز : – هی روزگار، هیچ چیزمون رنگ آدمیزاد نبود، اینم روش!
نوشته شده در: روزنوشت|فلش بک|ماجراهای وبلاگی
۱۲ آذر ۱۳۸۸دو تا بارون زد و حالی به حولی جناب حاج محمودم چجولی؟! خَشی خاشی هاو آر یو تان چطور است؟ هلیله میروم آیا؟، گوگولی؟ بجنبان دستها را زود ، فوری بگو هادی بیارد ظرف، دوری تو حامد را بگو دونگی ستاند که تا در خرج اردومان نماند هماهنگی لازم را عمل آر بسان اردوهای پیش [...]
نوشته شده در: دستهبندی نشده
۲۰ بهمن ۱۳۸۷چیزای زیادی هست که باید توی این پست بنویسم، سعی میکنم کوتاهشون کنم تا بشه همه رو نوشت! ۱) … توی یه صف طویل ایستاده بود، تهِ تهِ صف! همه میخواستن که یوسف رو به دست بیارن، … توی دستش یه کلاف ریسمان بود، نگاهش به نفرات جلوییش بود که هر کدوم یه چیز با [...]