نوشته شده در: روزنوشت
۱۹ شهریور ۱۳۸۹دیشب دلم خوش بود که فردا (روز تولدم) خونه ی بابابزرگ و مادر بزرگمم.(آبوا و بی بی م) گرفتم خوابیدم البته قبلش چون حساسیتم اذیتم میکرد “آنتی هیستامین” خوردم، از خواب بیدار شدم موبایلمو برداشتم که ببینم ساعت چنده، ساعت ۴ ظهر بود و ۱۰-۱۲ تا هم میس کال داشتم! (بعدا فهمیدم گوشیم ضربه خورده [...]
نوشته شده در: عکاسی
۲۵ مرداد ۱۳۸۹برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر بر روی آن کلیک کنید