نوشته شده در: روزنوشت
۱۹ شهریور ۱۳۸۹دیشب دلم خوش بود که فردا (روز تولدم) خونه ی بابابزرگ و مادر بزرگمم.(آبوا و بی بی م) گرفتم خوابیدم البته قبلش چون حساسیتم اذیتم میکرد “آنتی هیستامین” خوردم، از خواب بیدار شدم موبایلمو برداشتم که ببینم ساعت چنده، ساعت ۴ ظهر بود و ۱۰-۱۲ تا هم میس کال داشتم! (بعدا فهمیدم گوشیم ضربه خورده [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱۸ شهریور ۱۳۸۹بعد از تزریق اندیشه های وبلاگی و بعدش هم که خون وبلاگی را در شریانهای اجتماع به حرکت در آوردیم به سلامتی، اکنون : مشت های گره کرده وبلاگ نویسان در دهان تروریسم! از آنجایی که خوابیده بودیم و یک دفعه ای متوجه شدیم که خداوند متعال چقدر عاشق اینجانب گردیده اند در حدی که [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱۹ شهریور ۱۳۸۸امروز دقیقا ۳۶۵ روز از ۱۹ شهریور پارسال میگذره! و مثل همه ی روزا (یه کمم شدید تر) یه روز عادی و حتی به شدت کسل کننده بود و تا عصر همینجور سیر کسل کنندگیش رو ادامه داد. تا اینکه دیدم خیلی ضایع است روز تولد آدم اینجوری باشه. پس بر آن شدم این ساعتای [...]