نوشته شده در: دستهبندی نشده
۲۰ بهمن ۱۳۸۷چیزای زیادی هست که باید توی این پست بنویسم، سعی میکنم کوتاهشون کنم تا بشه همه رو نوشت! ۱) … توی یه صف طویل ایستاده بود، تهِ تهِ صف! همه میخواستن که یوسف رو به دست بیارن، … توی دستش یه کلاف ریسمان بود، نگاهش به نفرات جلوییش بود که هر کدوم یه چیز با [...]
نوشته شده در: دستهبندی نشده
۱۵ بهمن ۱۳۸۷توی طول روز کمتر پیش میاد که کسی خستگی ، عصبانیت، ناراحتی و … منو ببینه و یا متوجه اش بشه! ولی همین که شب به نیمه نزدیک میشه و تنها توی اتاق میشینم همه مشکلات، عصبانیت، افسردگی،ناراحتی ، درد، مرض ، کوفت! … خودشونو رو میکنن! یه خوبی که داره اینه که ناراحتیت دیگران [...]
نوشته شده در: بوشهر چه خبر|مناسبت ها
۱۳ دی ۱۳۸۷هیچ چیزی رو به اندازه ی بارون دوست ندارم. دست آقا محمود درد نکنه که منو تا درب بیمارستان پایگاه هوایی رسوند، از اونجا تا خونه رو پیاده اومدم، خیلی حال داد زیر بارون. همیشه بارون باعث میشه که برای لحظاتی هم که شده همه چیز رو، دقیقا همه چیز رو فراموش کنم و فقط [...]