نوشته‎های برچسب شده با ‘اعصاب خوردی

وقتی باران میبارد

نوشته شده در: روزنوشت

۱۰ فروردین ۱۳۸۸

باران،
این ریزش بی دریغ رحمت حق بر مردمان.
مرحم عطش خاک و سیراب کننده لبهای تشنه ی آدمیان.
نمیدونم چه رازی توی این بارون نهفته است که یه حس عجیبی به آدم (من) میده.
صدای بارون، رعد و برق ، بوی خاک نم خورده!
شاید اغراق نکرده باشم اگه بگم بهترین حس و لحظاتی که تا حالا داشتم موقع [...]




RSS آخرین بوشهریهای بروز شده

  • تولدانه – نون میم
    ناگهان چه زود گذشت ۳-۴ سال است که بهترین دوست ، ابجی هستی برایم ساعت ۳٫۳۰ هم تولدته و باز  بزرگتر میشی ابجی جان امسال هم [...] […]
    روزنوشتهای محمد گشمردی
  • حواشی خرخوانی
    یادش بخیر چهارشنبه سوری پارسال چقدر دلچسب و شیرین بود. چقدر بهم خوش گذشت. چه توهمی داشتم برای خودم. چه تلقین های بی [...] […]
    ستاره سهیل
  • اسیر نگاهت
    من تلاش می کنم برای رسیدن به خط دیدگانت… تا برق چشمانت مستم کند… خود را در افق چشمانت می بینم… نزدیک تر که می آیی [...] […]
    دروازه ی بهشت
  • جهان بدون مرز
    […]
    دنیای عکاسی
  • سلام اگر هوایتان آفتابی است
    الان که آدم سری بچرخاند و عقب ماجرا را نگاهی بیاندازد ، نباید انتظاری جز منظره ی جلوی روی ش را داشته باشد [...] […]
    نوشته هایی در وصف یک خرما