نوشته شده در: روزنوشت
۹ دی ۱۳۸۸گناه من اینه که زود به زود دلم برات تنگ میشه.
گناه من اینه که لحظه به لحظه به یادتم.
گناه من اینه که تحمل دیدن ناراحتیت رو ندارم.
گناه من اینه که هر وقت یه چیز خوشمزه میخورم یه خوردشم واسه تو کنار میذارم،
ولی بعد که میبینم نیستی!!!! خودم میخورمشون!
این بالایی رو هم گفتم که یه خورده [...]
نوشته شده در: به هیچ عنوان| فلش بک
۲۷ آذر ۱۳۸۸هر چی مینویسی حس میکنی حرفت رو هنوز نزدی، هر چی میگی فکر میکنی کم گفتی،
چون احساس رو نمیشه گفت، نمیشه نوشت… نمیدونم چطور میشه بیانش کرد!
اسم این عکسو گذاشتم “کابوس در بیداری”
دو زلــفـونــت بـود تــار ربــابـــم
چه میخواهی از این حال خرابم
تــو کــه بــا مـو سر یاری نداری
چـرا هر نیمه شو آیی به خوابم
اینم توییت [...]
وقتی میگم میخوام به فلان هدف برسم، همه میگن نمیشه، هزار تا مشکل هست و …!
وقتی [این عکس] رو نشون میدم، همه درمورد قفل صحبت میکنن، در مورد موانع حرف میزنن!
ولی من چیز دیگه ای رو میبینم، من پشت در رو میبینم، اون سمت دیوار رو!
اجباری نیست که حتما از این در و از این [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۲۴ آذر ۱۳۸۸- امروز نزدیک بود رئیس محترم از دستم کتک بخوره!
- از هلیله چیز زیادی یادم نیست، ولی هنوز از جیبم ماسه بیرون میاد!
- محرم داره میرسه، سایت تکیه و کارای پخش زنده ش رو باز دادن دست من، پارسال هم مثل امسال حال خوشی نداشتم و نتونستم درست کار کنم، امسال که دیگه واویلام!
بیچاره امام [...]
نوشته شده در: روزنوشت| مخاطب، خودم!
۲۳ آذر ۱۳۸۸خوندن این مطلب به کسانی که حوصله ی من را ندارند توصیه نمیشود!
حتی خودِ خدا!
دلم گرفته، مثل هر روز، مثل هر شب، مثل همیشه!
شدم مثل بچه ای که هی بهونه میگیره!
بچه ای که هی پاهاشو زمین میکوبه و خواسته شو تکرار میکنه!
روزای اول یه شوکولاتی یه چیزی دستش میدادی برای چند ساعت گول میخورد،
اما الان [...]