بایگانی برای آذر, ۱۳۸۸

فلش بَکِ باران

نوشته شده در: روزنوشت| فلش بک

۶ آذر ۱۳۸۸

۴) الان یه صدایی از توی حیاط شنیدم، رفتم که ببینم چیه …
خدایا ممنونم ولی اگه تند ترش کنی دیگه عالی میشه!!
میگن موقع بارش بارون دعا راحت تر مستجاب میشه، الان توی حیاط زیر بارون از خدا تو رو خواستم…!
متن بالا بریده ای از تاریخ بود که برای من تکرار شد!
(اصل مطلب در ۸۷/۱۱/۲۰)
هــمــیـــــــن

سرزمین جاودان

نوشته شده در: روزنوشت

۴ آذر ۱۳۸۸

ایران ای سرای من
خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من
عشقت کیمیای من
ای سرزمین بی کران
ای یادگار عاشقان
ای خفته در میان تو
در قلب مهربان تو
هزاران شهید بی گناه نوجوان
هزار عاشق گذشته در رهت زه جان
ای تخت جاودان جم
ای ارگ جاودان بم
همچو هگمتانه پایدار
همچو بیستون استوار
خاک عاشقان بی قرار
ای دیار مهر و افتخار
ایران
همچو هگمتانه پایدار
همچو بیستون استوار
خاک عاشقان بی [...]

شما بگید

نوشته شده در: روزنوشت

۲۹ آبان ۱۳۸۸

میخوام یکی از این عکسا رو چاپ کنم بزنم تو اتاق، پیشنهاد شما کدومه لطفا؟

میخوام یکی از این عکسا رو چاپ کنم بزنم تو اتاق، پیشنهاد شما کدومه لطفا؟!
- پیشاپیش از اینکه احتمالا پُست بعدی پسورد داره پوزشمندم!

نمیدونم

نوشته شده در: روزنوشت

۲۷ آبان ۱۳۸۸

واقعا نمیدونم چیکار باید کنم!
من سعی خودمو کردم، نزدیک به یک سال
فقط میدونم یه کاری رو نمیتونم انجام بدم، اونم نا دیده گرفتن احساسمه!
هیچوقت نخواستم هیچ کسی رو با کارام ناراحت کنم چه برسه به …!
کاش یکی ایندفعه رو بجای من تصمیم میگرفت
یه کسی که واقعا احساس منو درک کنه

عشق جرم نیست!

نوشته شده در: روزنوشت

۲۶ آبان ۱۳۸۸

نفرین
زمانی که داشتیم خونه مونو میساختیم بابام بهم میگفت:
اگه خواستی کسی رو نفرین کنی بگو امیدوارم خونه بسازی!
از بس که دردسر داره!
الان اگه یه زمانی خدای ناکرده من بخوام بچه مو نصیحت کنم میگم که:
فرزندم!، اگه خواستی کسی رو نفرین کنی بگو امیدوارم عاشق بشی!
عشق، جرم یا بیماری؟
عشق  شاید بیماری باشه، اما باور کنید که [...]




RSS آخرین بوشهریهای بروز شده

  • تولدانه – نون میم
    ناگهان چه زود گذشت ۳-۴ سال است که بهترین دوست ، ابجی هستی برایم ساعت ۳٫۳۰ هم تولدته و باز  بزرگتر میشی ابجی جان امسال هم [...] […]
    روزنوشتهای محمد گشمردی
  • حواشی خرخوانی
    یادش بخیر چهارشنبه سوری پارسال چقدر دلچسب و شیرین بود. چقدر بهم خوش گذشت. چه توهمی داشتم برای خودم. چه تلقین های بی [...] […]
    ستاره سهیل
  • اسیر نگاهت
    من تلاش می کنم برای رسیدن به خط دیدگانت… تا برق چشمانت مستم کند… خود را در افق چشمانت می بینم… نزدیک تر که می آیی [...] […]
    دروازه ی بهشت
  • جهان بدون مرز
    […]
    دنیای عکاسی
  • سلام اگر هوایتان آفتابی است
    الان که آدم سری بچرخاند و عقب ماجرا را نگاهی بیاندازد ، نباید انتظاری جز منظره ی جلوی روی ش را داشته باشد [...] […]
    نوشته هایی در وصف یک خرما