نوشته شده در: روزنوشت
۶ خرداد ۱۳۸۸اگه بخوای به حرفاشون گوش بدی، اونی که میخوای نمیشی و تا آخر عمر عذاب میکشی!
گه بخوای بهشون گوش ندی، ازت ناراحت میشن و از ناراحتیشون تمام عمر حالت گرفته است!
مشکل اینه که به تک تک پیکسل های مانیتور زندگیت گیر میدن و میخوان اونی باشی که اونا میخوان!
اگه گذاشتن چهار روز روی کار و [...]
نوشته شده در: به هیچ عنوان
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸سوال برای بچه های بوشهری : اولین چیزی که با دیدن این تصویر به ذهنتون میرسه چیه؟!
بعدا نوشت/جواب من :
نوشته شده در: روزنوشت
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸شنیده ام که محمود غزنوی شب دی
شراب خورده شبش در ثمور گذشت
فقیر گوشه نشینی لب تنور خزید
لب تنور بر آن بینوای عور گذشت
علی الصباح بر او بانگ زد که ای محمود!
شب ثمور گذشت و لب تنور گذشت!
خلاصه :
چه در سختی چه در راحتی این دنیا بر ما میگذرد،
آغاز (تولد) و پایان (مرگ) زندگی همه ی [...]
این روزا مغزم مثل یه مخابرات شده، یه مخابرات خیلی شلوغ:
- بعضیا هستن که اگه دستتو تا ته توی حلقشون کنی، بازم میگن کو عسلش!!
- کارمون به جایی رسیده که اگه بخوایم از دستشویی (روم به دیوار) بریم بیرون هم باید قبلش در بزنیم!
- آدم از رفیق غیر از رفاقت مگه چه انتظاری داره؟ (این [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸دیروز :
از خواب بیدار شدم، مثل هر روز، از اونجایی که ویندوز لپتاپ یک سال و نیم از عمرش می گذشت والان دیگه واقعا غیر قابل استفاده بود مجبور به نصب ویندوز جدید شدم.
کلا وقتی ویندوز کامپیوترم نو میشه یه حس تازگی بهم دست میده!
(خیلــــــــــــی بــــا حـــاله! | )
بعد از ظهر [...]