بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۸

وقتی باران میبارد

نوشته شده در: روزنوشت

۱۰ فروردین ۱۳۸۸

باران،
این ریزش بی دریغ رحمت حق بر مردمان.
مرحم عطش خاک و سیراب کننده لبهای تشنه ی آدمیان.
نمیدونم چه رازی توی این بارون نهفته است که یه حس عجیبی به آدم (من) میده.
صدای بارون، رعد و برق ، بوی خاک نم خورده!
شاید اغراق نکرده باشم اگه بگم بهترین حس و لحظاتی که تا حالا داشتم موقع [...]

آرزوهای محال

نوشته شده در: روزنوشت

۶ فروردین ۱۳۸۸

جوان بود با امید های فراوان و آرزوی آینده ای روشن!
بی خبر از اینکه دیو سیاه سرنوشت برای آینده اش نقشه های پلید دارد(کنفرانس گرفته است).
شادمانه ترانه ی “شام دعوت من” سر میداد، با قافیه ی “فلافل” میسرود : “خوم و خوت فقط، فلافل”
به راستی که تفاوتی ندارد فلافل یا سمبوسه؟!
گمان می کرد اینها حرفهایی [...]

شروعی دوباره

نوشته شده در: روزنوشت

۱ فروردین ۱۳۸۸

سلام، امیدوارم سال نویی داشته باشید!!
هر چند سال ۱۳۸۷ سال پدر در آوری بود ولی شاعر میگه :
زندگی، یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی، یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی، یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه، هر جا عاشق و دلداده بودن
پُر [...]




RSS آخرین بوشهریهای بروز شده

  • تولدانه – نون میم
    ناگهان چه زود گذشت ۳-۴ سال است که بهترین دوست ، ابجی هستی برایم ساعت ۳٫۳۰ هم تولدته و باز  بزرگتر میشی ابجی جان امسال هم [...] […]
    روزنوشتهای محمد گشمردی
  • حواشی خرخوانی
    یادش بخیر چهارشنبه سوری پارسال چقدر دلچسب و شیرین بود. چقدر بهم خوش گذشت. چه توهمی داشتم برای خودم. چه تلقین های بی [...] […]
    ستاره سهیل
  • اسیر نگاهت
    من تلاش می کنم برای رسیدن به خط دیدگانت… تا برق چشمانت مستم کند… خود را در افق چشمانت می بینم… نزدیک تر که می آیی [...] […]
    دروازه ی بهشت
  • جهان بدون مرز
    […]
    دنیای عکاسی
  • سلام اگر هوایتان آفتابی است
    الان که آدم سری بچرخاند و عقب ماجرا را نگاهی بیاندازد ، نباید انتظاری جز منظره ی جلوی روی ش را داشته باشد [...] […]
    نوشته هایی در وصف یک خرما