نوشته شده در: روزنوشت
۱۰ فروردین ۱۳۸۸باران،
این ریزش بی دریغ رحمت حق بر مردمان.
مرحم عطش خاک و سیراب کننده لبهای تشنه ی آدمیان.
نمیدونم چه رازی توی این بارون نهفته است که یه حس عجیبی به آدم (من) میده.
صدای بارون، رعد و برق ، بوی خاک نم خورده!
شاید اغراق نکرده باشم اگه بگم بهترین حس و لحظاتی که تا حالا داشتم موقع [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۶ فروردین ۱۳۸۸جوان بود با امید های فراوان و آرزوی آینده ای روشن!
بی خبر از اینکه دیو سیاه سرنوشت برای آینده اش نقشه های پلید دارد(کنفرانس گرفته است).
شادمانه ترانه ی “شام دعوت من” سر میداد، با قافیه ی “فلافل” میسرود : “خوم و خوت فقط، فلافل”
به راستی که تفاوتی ندارد فلافل یا سمبوسه؟!
گمان می کرد اینها حرفهایی [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱ فروردین ۱۳۸۸سلام، امیدوارم سال نویی داشته باشید!!
هر چند سال ۱۳۸۷ سال پدر در آوری بود ولی شاعر میگه :
زندگی، یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی، یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی، یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه، هر جا عاشق و دلداده بودن
پُر [...]