نوشته شده در: روزنوشت
۱۰ فروردین ۱۳۸۸باران، این ریزش بی دریغ رحمت حق بر مردمان. مرحم عطش خاک و سیراب کننده لبهای تشنه ی آدمیان. نمیدونم چه رازی توی این بارون نهفته است که یه حس عجیبی به آدم (من) میده. صدای بارون، رعد و برق ، بوی خاک نم خورده! شاید اغراق نکرده باشم اگه بگم بهترین حس و لحظاتی [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۶ فروردین ۱۳۸۸جوان بود با امید های فراوان و آرزوی آینده ای روشن! بی خبر از اینکه دیو سیاه سرنوشت برای آینده اش نقشه های پلید دارد(کنفرانس گرفته است). شادمانه ترانه ی “شام دعوت من” سر میداد، با قافیه ی “فلافل” میسرود : “خوم و خوت فقط، فلافل” به راستی که تفاوتی ندارد فلافل یا سمبوسه؟! گمان [...]