نوشته شده در: روزنوشت
۶ خرداد ۱۳۹۰اینجا دنیای ماست، لطفا خودتان نباشید، آقا، خانم، لطفا با نقاب وارد شوید! اینجا جایی برای خود واقعی شما نیست، … با نقاب وارد شوید! گمون نمیکنم با گفتن و نوشتن این چیزا دنیامون عوض شه، اما متاسفانه : جهان ما پر از قانون هاست، اگه خودتو از یه ساختمون ده طبقه پرت کنی، فرقی [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱ فروردین ۱۳۹۰بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار میرسد اینک بهار خوش به حال روزگــار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱۳ اسفند ۱۳۸۹تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم! باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالهاست که در گوش من آرام، [...]