بایگانی برای دسته‎ی ‘روزنوشت

دَلمون دَلینا!؛

نوشته شده در: روزنوشت

۱۵ اسفند ۱۳۸۸

همه از بوشهر گفتند و نوشتند، من نیز هم!!
… همیشه یکی از دغدغه های هم سن و سالهای من توی بوشهر نبودن تفریح سالمه.
کلا برنامه ی هر شب ما شده رفتن به پارک شُغاب و خوردن اسنک!
نهایت تنوعی که در کار صورت میگیره اینه که مثلا امشب اسنک کالباس بخوریم، فرداشب گوشت!!
خلاصه اینکه تحقیق [...]

صدایم را …!؛

نوشته شده در: روزنوشت

۴ اسفند ۱۳۸۸

صدایم را گرفته ای، وگرنه فریاد می زدم بغضی که تمام دنیایم را ویران ساخته است!

دروغ!؟

نوشته شده در: روزنوشت

۱۰ بهمن ۱۳۸۸

«خوراک این جهان اندکی حقیقت است و بسیاری دروغ»  رومن رولان
«دروغ مظهری از شیطان است زیرا شیطان دو نام دارد، یکی شیطان و دیگری، دروغ»ویکتور هوگو
«تفاوت اساسی بین یک گربه و یک دروغ در این است که گربه نه‌تا جان دارد.» مارک تواین
«یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به سر جای [...]

من ایرانیم

نوشته شده در: روزنوشت| ماجراهای وبلاگی

۳ بهمن ۱۳۸۸

مهم نیست که اهل کدوم شهر یا روستا باشیم، مهم اینه که همه مون ایرانی هستیم و ایرانی میدونه که یک انسان متمدن به هیچ وجه به خودش اجازه ی توهین به انسان دیگه ای رو نمیده!
سوره ی فرقان، آیه ۶۳
بندگان “خاص خداوند” رحمان، کسانى هستند که با آرامش و بى‏تکبر بر زمین راه [...]

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

نوشته شده در: روزنوشت

۱۸ دی ۱۳۸۸

امشب، دیشب، پریشب، پس پریشب و همه ی شبای هفته ای که گذشت رو تا خود صبح بیدار بودم و دوباره همه چیو چک کردم، همه ی چیزهایی که قبلا هم بهشون زیاد فکر کرده بودم!
… شرمنده، کاریش نمیشه کرد، من تصمیممو گرفتم!!
- عنوان عکس پُست قبلی هم این بود : “مرگ تدریجی یک عاشق!”
- [...]




RSS آخرین بوشهریهای بروز شده

  • داستان دنباله دار من (قسمت چهارم)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA وارد سالن استخر شدند . چشمان امین [...] […]
    الهه و چراغ جادو
  • اسباب کشی
    من خودم از خونه به دوشی خسته شدمشما دیگه چیزی نگید لطفا my photo blog : [...] […]
    lily Johnson
  • حس تازه
    چی شده که ساله جدید در راهه ولی عطر و بوی عید نیست، چرا حس و حاله دوران بچگی رو ندارم؟ اون وقتا [...] […]
    دیروز،امروز،فردا
  • قدم به جلو، نگاه به عقب
        کوله را که می گذاری پشتت بر می گردی و پشت سرت را یک بار به دقت نگاه می کنی. با چشم هایت [...] […]
    طفر
  • نمی دونم !
    دور نوشتن خط کشیدم ! ولی چرا ؟! […]
    وب نوشته های من