نوشته شده در: روزنوشت
۱۵ اسفند ۱۳۸۸همه از بوشهر گفتند و نوشتند، من نیز هم!!
… همیشه یکی از دغدغه های هم سن و سالهای من توی بوشهر نبودن تفریح سالمه.
کلا برنامه ی هر شب ما شده رفتن به پارک شُغاب و خوردن اسنک!
نهایت تنوعی که در کار صورت میگیره اینه که مثلا امشب اسنک کالباس بخوریم، فرداشب گوشت!!
خلاصه اینکه تحقیق [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۴ اسفند ۱۳۸۸صدایم را گرفته ای، وگرنه فریاد می زدم بغضی که تمام دنیایم را ویران ساخته است!
«خوراک این جهان اندکی حقیقت است و بسیاری دروغ» رومن رولان
«دروغ مظهری از شیطان است زیرا شیطان دو نام دارد، یکی شیطان و دیگری، دروغ»ویکتور هوگو
«تفاوت اساسی بین یک گربه و یک دروغ در این است که گربه نهتا جان دارد.» مارک تواین
«یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به سر جای [...]
نوشته شده در: روزنوشت| ماجراهای وبلاگی
۳ بهمن ۱۳۸۸مهم نیست که اهل کدوم شهر یا روستا باشیم، مهم اینه که همه مون ایرانی هستیم و ایرانی میدونه که یک انسان متمدن به هیچ وجه به خودش اجازه ی توهین به انسان دیگه ای رو نمیده!
سوره ی فرقان، آیه ۶۳
بندگان “خاص خداوند” رحمان، کسانى هستند که با آرامش و بىتکبر بر زمین راه [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱۸ دی ۱۳۸۸امشب، دیشب، پریشب، پس پریشب و همه ی شبای هفته ای که گذشت رو تا خود صبح بیدار بودم و دوباره همه چیو چک کردم، همه ی چیزهایی که قبلا هم بهشون زیاد فکر کرده بودم!
… شرمنده، کاریش نمیشه کرد، من تصمیممو گرفتم!!
- عنوان عکس پُست قبلی هم این بود : “مرگ تدریجی یک عاشق!”
- [...]