نوشته شده در: روزنوشت
۲۶ شهریور ۱۳۹۰دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار مکاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد [...]
نوشته شده در: روزنوشت
۱۹ شهریور ۱۳۹۰امروز هم تولدم بود شاید خیلی آرومتر و بی خبرتر از سالهای قبل: تقریبا تو این مایه ها :سال ۸۷ ، سال ۸۸ ، سال ۸۹ با این تفاوت که امسال بهتر از سالهای گذشته بود. تمام امروز منتظر اتفاقی بودم که نیفتاد! پی نوشت: سپاس فراوان از تمام دوستان، از اولین نفری که تبریک [...]
گر سخن از نیکویی چون زر بود / آن سخن ناگفته نیکوتر بود