نوشته شده در: به هیچ عنوان
۲۵ آبان ۱۳۸۸پیوست : وبلاگ قبلیم شماره : خیلی- بیشتر عطف به مکاتبات پیشین و نظر به اینکه دیگر اعصاب معصاب! برایمان نمانده است. لطف فرموده و این راه راسته هست که قراربود هدایتمان کنید چی شد پس؟! خواهشمند است، خودمانیم ها!، وقتی آدمی به یکدندگی و کله شقی این حقیر را اختراع کردید، آیا هیچ فکر [...]
نوشته شده در: به هیچ عنوان
۲۰ آبان ۱۳۸۸آن که می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آن که می گوید دوستت دارم دلِ اندوهگین شبی [...]
نوشته شده در: به هیچ عنوان|روزنوشت
۲۸ مهر ۱۳۸۸چند وقتیه دوباره شروع کردم به دیدن سریال لاست، دیشب داشتم قسمت سوم از سیزن دومش رو میدیدم که یه دیالوگ خیلی بنظرم جالب اومد. گفتم اینجا بنویسمش. “شبه و جان لاک باز هم رفته در خونه پدرش بست نشسته و منتظره که پدرش بیاد بیرون! اما پدرش مثل همیشه هیچ توجهی بهش نمی کنه [...]