نوشته شده در: روزنوشت
۱۹ شهریور ۱۳۸۹دیشب دلم خوش بود که فردا (روز تولدم) خونه ی بابابزرگ و مادر بزرگمم.(آبوا و بی بی م)
گرفتم خوابیدم البته قبلش چون حساسیتم اذیتم میکرد “آنتی هیستامین” خوردم، از خواب بیدار شدم موبایلمو برداشتم که ببینم ساعت چنده، ساعت ۴ ظهر بود و ۱۰-۱۲ تا هم میس کال داشتم!
(بعدا فهمیدم گوشیم ضربه خورده بوده و صداش قطع شده)
از تاق رفتم بیرون، خونه بد جوری ساکت بود، همه جا رو گشتم ولی کسی نبود!
باز هم بدون اینکه منو صدا بزنن رفته بودن!
خونه ی مادر بزرگ که از دستم رفت، گفتم برم یه چیزی بخورم که حداقل از گرسنگی نمیرم، توی یخچال یه تیکه پیتزا از دیشب مونده بود، گرم کردم و خوردم.
از ساعت ۴:۳۰ تا ۶:۳۰ هم که از خالی بودن خونه استفاده کردم و دو ساعتی با ابی هم خونی کردم:
- قرمزی لبای تو تو هیچ مداد رنگی نیست
- میخوام تو رو ببینم، نه یک بار، نه صد بار، به تعداد نفسهام
- قدمات روی چشمام، بیا به اینبر پل
(۶:۱۶- یه اس ام اس گرفتم : “تولدت و عیدت جفتش با هم مبارک”)
- آی دلبرم آی دلبر، ای از همه عزیزتر، ای تو برام همه کس، داشتن تو مرا بس
ساعت ۶:۳۰ بود که زنگ زدم به یعقوب و گفتم میام دنبالت بریم چند تا عکس از غروب بگیریم.
ده دقیقه ای قبل از غروب رسیدیم پارک لیان و چند تایی عکس گرفتم؛
شب هم با یعقوب و رسول کل فست فودهای بوشهر رو گشتیم تا بالاخره دو تا پیتزا گرفتیم و …
و بعد از شام هم تا الان که در خدمت شما هستم دارم با نامجو همخونی میکنم، اینم سندش:
نوبهاری با صدای خودم
(برای اینکه اگه فردا افتادم مردم صدامو یادتون نره!)
تو پرانتز :
- اینم پارسال! (به علاوه ی ۳۶۵)
- از همه دوستانی که تبریک گفتن ممنونم، ایشالله بیام تو عروسیتون بتنگم!
- دلم خیلی گرفته
- یکی کمک کنه دوشاخه دلمو از پریز بکشم..!
- پنج راه وجود داره، هر پنج تا رو نوشتم روی کاغذ گذاشتم جلوم، باید یکی رو انتخاب کنم!
و نامجو همچنان داره میخونه :
تو اکنون ز عشقم گریزانی، غمم را ز چشمم نمیخوانی، از این غم چه حالم نمیدانی، نـــمـــیـــدانــــی!
۱۴ دیدگاه در یکسال گذشت!
ehsan amiri
۲۰ شهریور ۱۳۸۹ در ۵:۴۲ ق.ظ
tavalodet bazam mobarak . hamash kenar . ahanga be kenar . vase manam namjoo mikhoone :shad bash ey eshghe khosh sodaye ma , ey tabib jomle ellat hay e ma ey davaye nakhvat o namoos ma . va dar edameye namjoo az speaker to : pas az to namoonam baraye khoda ,to marge delam ra bebin boro
[پاسخ]
فاطمه
۲۰ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۳ ب.ظ
تولدت مبارک
امیدوارم تو این سال به همه اون آرزوهایی که کردی و نرسیدی دیگه برسی
[پاسخ]
صداقت یک مرد
۲۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۹:۳۴ ق.ظ
تولدت مبارک کرد بزرگ و صفر و یکی بوس=۱
for i=1 to 9999999999 do
if date=20689 then print “ehsan jan tavalodat mobarak , bos”
else
print “cheshmak”
[پاسخ]
هادی
۲۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۰ ق.ظ
یادش بخیر پارسال کوچولو بودی الالن بزرگ شدی داری عاقل تر میشی
ببین چقدر خوبه اینجوری
عکس غروبت هم خوشگل شده
[پاسخ]
ننه دریا
۲۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۲:۱۲ ب.ظ
تولدت مبارک
امیدوارم زندگیت سرشار از برکت وامید باشد
راستی جناب مدیر جامعه وبلاگ نویسان بوشهرچرا من هر کاری میکنم (طبق راهنمایی سایت ) نمیشه تو جامعه تون عضو بشم نکنه شما هم خودی و نخودی دارید!! لطفا راهنمایی کنید
راستی عکس غروب هم خیلی قشنگه دستت درد نکند.
[پاسخ]
سمیه
۲۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۳:۳۸ ب.ظ
سلام داداشم تولدت خیلی مبارکککککککککککککککککککک
[پاسخ]
هوای تازه
۲۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۵:۱۳ ب.ظ
Happy Birthday Ehsan
Hope that object 121 years
[پاسخ]
نرگس
۲۲ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۱ ب.ظ
تولدت مبارک .
[پاسخ]
ناشناس
۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۰ ب.ظ
تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک.
[پاسخ]
ننه خورشید
۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۲ ب.ظ
سلام
از طریق وبلاگ ننه دریا اومدم اینجا خیلی لذت بردم و خیلی تعجب کردم از اینکه شما همراه با نظرات عکستون رو هم فرستادین می شه بگید چه طور می شه همراه با نظرات عکس هم فرستاد
آیا قالب خاصی داره؟
آیا وبلاگهای خاصی هست که می شه این کار رو کرد یا واسه همه می شه؟
ممنون از لطفتتون
[پاسخ]
آرمان اصلاح پذیر
۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۸ ب.ظ
سلام
دلم میخواد این نوت بوک رو بلند کنم بزنم تو سر خودم . آخه تازه فهمیدم تولدت بوده
معذرت
مبارک باشه
[پاسخ]
ننه خورشید
۲۴ شهریور ۱۳۸۹ در ۸:۰۵ ق.ظ
سلام
ممنون از لطف بی کرانتون
[پاسخ]
parniyan
۲۵ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۵ ق.ظ
na na na sedatam khobehaaaa…
[پاسخ]
shirinassar
۲۶ شهریور ۱۳۸۹ در ۹:۴۶ ق.ظ
jaleb bod.axe ghashangy gereftid.ghorobe ghashangie vali kheily delgire mese donia ke ghashange vali delgiro khaste konande age rahy vase rahayi az injor afkar dshtid be manam begid plz
[پاسخ]