نوشته شده در: روزنوشت|فلش بک|ماجراهای وبلاگی
۱۲ آذر ۱۳۸۸دو تا بارون زد و حالی به حولی
جناب حاج محمودم چجولی؟!خَشی خاشی هاو آر یو تان چطور است؟
هلیله میروم آیا؟، گوگولی؟بجنبان دستها را زود ، فوری
بگو هادی بیارد ظرف، دوریتو حامد را بگو دونگی ستاند
که تا در خرج اردومان نماندهماهنگی لازم را عمل آر
بسان اردوهای پیش مثه پار!تو ای روزِ بــِـهِ من ای عزیزم
به جبر قافیه چووری مویزم؟!تو تفتیشی نما از هر مسافر
به دقت، جزء به جزء با هلپِ باقرمبادا پرتقالی یا که پوستی
بهمراهش بیارد این مسافرو ای مَمد عزیزم، ای جگر جان!
بلور (blower) گیر بیار از بهر امسالالا هادی طنابی سفت گیر آر
شنیدستم فرشته داره بسیارکه از بهرتو تابی نو بسازیم
مبادا سوژه گردی باز مثه پارواما ای خودم، احسان، عزیزم!
بیاور در تو امسال دس زه جیبمبکن کاری بزن بادی یه چیزی
الهی داغتو هرگز نبینم!وجود اینهامه ابیات بسیار
همه بودست از تاکید بسیارالا یا ایها الملت بدانید
هلیله میروم باز هم مثه پار
تو پرانتز
- پار : پارسال
-این شعر در سبک هردمبیل و در ساعت کاری گفته شده است، پس گیر ادبی ندهید لطفا
۴۳ دیدگاه در مثه پار
لی لی پوت
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹ ق.ظ
یعنی چی اسم من نبود؟ هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا
[پاسخ]
مریم خانومی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۳ ق.ظ:
این رو من فاطمه دارم میگم
ها راست میگهههههه
پس اسم ما کووووووووو
آجی نگاه والا سی کو ای همه سیشون جوجه ها سیخ زدیم
[پاسخ]
رضا ( عبدو نامه )
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹ ق.ظ
سلام .
به به به به لذت بردم از این شعر زیبات . فکر کنم از نواده های حافظ یا فایز باشی احسان
انشالله که بهتون خوش بگذره و از ما هم یادی کنید
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۹ ق.ظ:
فدات شم عزیزم!
جات خالین خیلی زیاد
[پاسخ]
محمد امین
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۲ ق.ظ
چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ اید
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۶ ق.ظ:
لطف داری شما (آزار)
[پاسخ]
محمد امین پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۷:۰۹ ب.ظ:
برق سرو شکلت ببرن با شعرت لطف ما تو گفتن واقعیت نه بب به و چه چه الکی حالا هر کی هم بدش اومد بره اووه پری
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۵ ق.ظ:
هر کی بدش نیومده چه بکنه؟ هین؟
[پاسخ]
محمد امین پاسخ در تاريخ آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ ۲:۲۳ ب.ظ:
deep see water
[پاسخ]
محمد امین پاسخ در تاريخ آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ ۲:۲۴ ب.ظ:
sea *
[پاسخ]
lili
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ق.ظ
shaeram kho shodi?!?
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۴ ق.ظ:
بودم
[پاسخ]
لی لی پوت پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۱ ب.ظ:
چه از خوشم تعریف الکی میکنه!!!
[پاسخ]
علی
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۲ ق.ظ
[پاسخ]
ه ( ح ) پ ر و ط ( ت )
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۲ ب.ظ
احسنت ای احسانا
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۲:۲۳ ب.ظ:
کی؟ من؟ کی؟ خودت؟
[پاسخ]
هادی
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۰۰ ب.ظ
واما ای خودم، احسان، عزیزم!
بیاور در تو امسال دس زه جیبم
بکن کاری بزن بادی یه چیزی
الهی داغتو هرگز نبین
چه همش چه همین
با حال بید
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۲:۱۸ ب.ظ:
چه کنیم آدم حرفه ای که باشه ایطور میشه
[پاسخ]
نرگس
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ب.ظ
kheyli keyf dada
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۲:۲۰ ب.ظ:
خواهشگذارم
[پاسخ]
یعقوب
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۳۷ ب.ظ
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید…
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : “چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد ا گفت: “آره یادمه…”
شوهرش به سختی گفت:
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه…
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۲:۲۰ ب.ظ:
درسته که خنده داره ولی چه ربطی داشت؟
[پاسخ]
محمود
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۴۵ ب.ظ
مرد شماره ۱
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۵:۲۳ ب.ظ:
عزیزمی
[پاسخ]
سمیه
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۳۱ ب.ظ
یعنی اینو نوشتی الان حافظ باید بره جلو واست بیق بزنه !!
خیلی خشنگ بود آفرین آفرین
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۵:۲۳ ب.ظ:
به قول بچه ها گفتنی، میسی
[پاسخ]
آقای میم (عقل کل سابق )
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۹:۴۹ ب.ظ
آقای قاضی من اعتراض دارم ، این آقا به اسمه خودش نوشته بعد میگه بیا تقسیم کنیم یه بیت واسه من یه بیت واسه تو!
[پاسخ]
mohammad
۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹ ب.ظ
هلهههههههههه
اسم مونم توشهههههههه :دی
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۹ ب.ظ:
بچه نکن ایی کاراها، بعد میشینن میگن ممد جنبه نداره
[پاسخ]
لی لی پوت پاسخ در تاريخ آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ ۱:۱۷ ق.ظ:
[پاسخ]
محمدباقر
۱۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۰ ق.ظ
میگن گردان دواس قویتر عمل میکنه، همو خوت مسئول تفتیش باشی بهتره، آخه دستام کثیفه
ولی خو به هر شکلی که بید و لطف دوستان خانه داریم میریم هلیله
[پاسخ]
رضا عنصرسیار
۱۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۹ ب.ظ
شعر زیبایی تو..
بسی بسیار لذت بردیم…
خو حالا کی می خواد افتخار بدم با ماشینش بیام؟؟؟؟
ازم خواهش کنین…
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۸ ب.ظ:
تو فعلا همینجا منتظر بمون بینیم تا سال دیگه چه میشه!
[پاسخ]
رضا عنصرسیار پاسخ در تاريخ آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ ۳:۱۲ ب.ظ:
نیازی به نظر فیلسوفانه ی شما نبود…
کسی ما رو برد .. میایم…
نبرید.. نمی یایم…
مسئله ای نیست… شما خودت رو ناراحت نکن…
به اون یکی موضوع فکر کن…
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ ۵:۳۴ ب.ظ:
سی چه زود گریه هم میکنه ها!
مو خوم نمیخوام برم میخوام بقیه هم نرن
[پاسخ]
ترانه
۱۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۶ ب.ظ
سلام
بامزه بود ! در ساعت کاری معمولا از این وقت ها هم دارید که شعر بگین اونم به این طولانی ؟!!!!!!!
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۷ ب.ظ:
آره،
وقتی که حوصله ی کار کردنو نداری!
[پاسخ]
فتو مهدی
۱۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۶ ب.ظ
همینه که شدی احسان دهقانی دیگه
[پاسخ]
حسن
۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۷ ق.ظ
تو اصلا تا الان کجا بودی کشف نشدی ای شاعر فرزانه
[پاسخ]
azy
۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۱۱ ب.ظ
سلام . شعرت رو که نخوندن که شعر دان نیستم. فقط از بین اون عکس ها کدوم رو انتخاب کردی. به نظرم عکس های بهتری هم یم یتونی پیدا کنی ولی اگه انتخاب دیگه ای نداری به نظر من عکس اون دربی که باز می شه جالبه
وای چه شکلک های باحالی. ادم دوست داره همش رو انتخاب کنه
.
[پاسخ]
rasagh
۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۲۵ ب.ظ
همهههههههه
خیلی توپ بید لذت بردم و حسابی خندیدم
جدیدا شعر از خوت در میکنی!!!!!! باز هم از ای کارا کن
موفق باشی
[پاسخ]
rasagh
۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۲۶ ب.ظ
تو کامنت قبلی همهههههههههه = هلهههههههههههههه
[پاسخ]
ناشناس
۲۲ دی ۱۳۸۸ در ۶:۲۱ ب.ظ
[پاسخ]