نوشته شده در: روزنوشت
۲۲ آبان ۱۳۸۸گویند در روزگاران قدیم جوانی عاشق دختر شاه (یه شاه دیگه، نه اون که مرگ برش بود!) شده بود.
همه او را سرزنش میکردند که ای جوان تو دیگر عجب الاغی (همون خر خودمون) هستی،
تو کجا و دختر شاه کجا؟!
جواب جوان فقط این بود که بروید پی کارتان و کشک خویش را بسابید، تا بعد!!
روزی همه بر آن شدند تا پیر فرزانه و عالم شهر را به سراغ جوان بفرستند،
تا بلکه او بتواند با حرفهایش جوان را منصرف کند.
پیر حکیم نزد جوان رفت و باب سخن را باز کرد:
که ای جوان به این دلایل تو به هیچ وجه نمیتوانی به دختر شاه برسی .
توضیح : هیچ کدام از آن دلایل در تاریخ ذکر نشده اند!
جوان عاشق گفت که ای فرزانه، اگر من به عوام (مردم عادی) میگفتم بروید کشک خویش رابسابید به این دلیل بود که از دانایی بویی نبرده بودند و نمیتوانستم دلایل را برایشان شرح دهم.
حال آنکه تو دانای شهری و حتما متوجه دلایل من خواهی شد، پس بگذار وضعیت را برایت شرح دهم:
- درست است که خانواده ی دختر شاه به این وصلت راضی نیستند.
- درست است که خود دختر شاه هم علاقه ای به من ندارد.
- ولی مهم این است که قسمت اصلی کار انجام شده و من حالا سخت عاشق دختر شاه هستم!!
پیر حکیم و فرزانه بدون اینکه کلمه ای بگوید از همین مسیری که آمده بود، برگشت!
* در برخی روایات آمده است که پیر فرزانه تا ماه ها با هیچ کس سخنی نگفت،
و سر انجام از دست جوان عاشق خودش را کشت!!
(البته خودش دیگه عمرشو کرده بود، الکی افتاد گردن جوان بدبخت)
منو نسپر به فصل رفته ی عشق
نذار کم شم من از آینده ی تو
مطلب بالا از ۱۵ دی ۸۷ توی پیشنویس هام بود، نمیدونم چرا امشب منتشرش کردم!
تو پرانتز :
گفتم چی بگم که همه ی حسمو منتقل کرده باشم دیدم هیچ کلمه ای پیدا نمیشه، این شد که گفتم پخت!
۳۸ دیدگاه در با تو حکایتی دگر
روزبه کنین
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۱:۵۲ ق.ظ
گویی اولم
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲:۰۴ ق.ظ:
جوون خُتون از ایی اول دوم بازیا دست بردارین!
سی خُتون زشتنا، کلاس نداره اصلا!
مخصوصا تو که کاندید شدی!
[پاسخ]
روزبه کنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۱ ق.ظ:
من که فقط گفتم اولم دیگه بقیه رو جک و جونور نکردم چون کاندیدم
[پاسخ]
روزبه کنین
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۱:۵۴ ق.ظ
متن جالب و پند آموزی بود
[پاسخ]
علی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۵۵ ق.ظ:
نخوندتش
[پاسخ]
محمدباقر پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۵۸ ق.ظ:
راجع به جناب میتی کومان درست صحبت کنا، چیش احترام بگذارید
روزبه تو به بزرگواری خوت ببخشش
[پاسخ]
روزبه کنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۲ ق.ظ:
باشه بخاطر محمدباقر میبخشمت
[پاسخ]
روزبه کنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۳ ق.ظ:
علی پیشت
[پاسخ]
روزبه کنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۴ ق.ظ:
من تا متنی نخونم کامنت نمیگذارم
[پاسخ]
مهدی
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۰۰ ق.ظ
چه پند حکیمانه ای احسنت احسنت
[پاسخ]
سمیه
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۰۳ ق.ظ
[پاسخ]
رضا عنصرسیار پاسخ در تاريخ آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ ۲:۳۹ ق.ظ:
گریه نداره ………….
[پاسخ]
محمدباقر
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ق.ظ
ای خو عجب حوونی بیده، نه شاه میخواسش نه شاهدخت.
ای زور زدناش چه بیده پس؟ جوونای قدیم هم کارای میکردنا
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲:۲۵ ق.ظ:
حالا تو در مقام عالم هسی یا در جایگاه عوام؟
تکلیف هر دو در حکایت مشخص شده
[پاسخ]
محمدباقر پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۰ ق.ظ:
یقینا عوام، اما اون جوون باید مشخص کنه این چه عاشقیه که برای همه دردسر ایجاد کرده، عاشق که حاضر نیست خاری به پای معشوقش بشینه چطور میتونه اینهمه زندگی رو برای خودش و همه سخت کنه؟
مگر اینکه واقعا میدونه نظر شاهدخت این نیست و ته دلش چیز دیگه ای میگذره
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۰ ق.ظ:
والا این جوون بدبختم کاری به کار کسی نداشت!
اون عالمم خودش مردنی بود!
خار هم که به پای کسی نرفت، شاید به پای خودش رفته باشه ولی خودش که مهم نیست، هست؟!
نیست!
[پاسخ]
آقای میم ( عقل کل سابق )
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۲۹ ق.ظ
سلام
این قصه سر دراز دارد!
به هر حال هر اتفاقی بیوفته من برات آرزوی موفقیت میکنم، از صمیم قلب
[پاسخ]
فاطمه
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ق.ظ
مو خوم میاد بد دوبارتی میام میخونوم سیت نذر میدوم
[پاسخ]
فاطمه پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۴:۱۴ ق.ظ:
سی چه عکسم خوشگلنا
بویییی ساعت ۴:۱۵ صبح شده
ویییییی
[پاسخ]
محمد امین
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۸:۱۷ ق.ظ
ای کاش عشق را زبان سخن بود
پسین گوینی ز بندر بار کردم غلط کردم که پشت از یار کردم
احسان بسن ایی همه پست عاشقانه نیلا از پشت بوم پرت نشی
[پاسخ]
محمدباقر پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۲ ق.ظ:
پسین گوینی ز بندر بار کردم، غلط کردم که پشت از یار کردم
)
رسیدم مو سر بست چغادک، نشسم گریه بسیار کردم(البته این تکه آخر روایت دیگری هم داره که در این مقال نگنجد
[پاسخ]
محمد امین پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۴:۱۰ ب.ظ:
می گنجاندیش
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۴ ق.ظ:
[پاسخ]
محمد امین
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۸:۲۴ ق.ظ
با تو حکایتی دگر. با تو حکایتی دگر. این دل ما بسر کند. شب سیاه قصه را. هوای تو سحر کند. *. باور ما نمی شود. درسر ما نمی رود………..
[پاسخ]
روزبه کنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۵ ق.ظ:
[پاسخ]
سمیه
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۱ ب.ظ
سیلاممم بروزم
[پاسخ]
نرگس
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۳:۳۶ ب.ظ
هان ؟!!
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۵:۱۰ ب.ظ:
هان؟!!
[پاسخ]
لی لی پوت
۲۲ آبان ۱۳۸۸ در ۷:۰۹ ب.ظ
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۷:۴۴ ب.ظ:
به قولی گفتنی: زُنده ی صد ساله!
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۹:۰۷ ب.ظ:
بعدشم بحثو چرا عوض میکنی؟
نکنه میخوای بگو اون جوونه جونور بوده؟!
اگه میخوای جونوره بمیره بیار ببرمش پیش این جوونه که باهاش حرف بزنه، بعد این جونوره هم میره خودکشی میکنه مثله عالمه
[پاسخ]
رضا عنصرسیار
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۴۲ ق.ظ
حکایت جالب بود…………
تمام ماه و سالم را گرفته
همه فکر رو خبالم را گرفته
نمی دانم بسوزم یا بسازم
غم عشق تو حالم را گرفته……
[پاسخ]
رضا عنصرسیار
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۴۴ ق.ظ
در ضمن
به روز می باشم…
[پاسخ]
هادی
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ۸:۴۴ ق.ظ
ای کاش اون پیر فرزانه به جوان عاشق میگفت که عشق یک طرفه نابودش میکنه و نمیزاره راحت نفس بکشه
[پاسخ]
احسان دهقانی پاسخ در تاريخ آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ ۸:۵۶ ق.ظ:
از کجا میدونی که نگفته بوده؟
[پاسخ]
هادی پاسخ در تاريخ آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۰ ق.ظ:
من که باهاش در ارتباط نبودم
گفتم اگه نگفتی بهش بگه
[پاسخ]
حسن
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۳ ب.ظ
خواستی یه چیزی بگیا
[پاسخ]
رضا ( عبدو نامه )
۲۹ آبان ۱۳۸۸ در ۳:۵۸ ب.ظ
راز دل با که بگویم محرم رازی نیست
[پاسخ]